بهار
شکوفه های سفید درختان سیب
پولهای کاغذی تانشده لای قرآن پدر
نوید شروعی سبز و تازه
سال نو ـ عید
یادآور سنت دیرین شیرین ایران باستان است
و ای کاش دلهای آدمها هم از نو ــ شروع به تپیدن میکرد...
باران
چون مرا بیاد اشک هایی می اندازد که در فراغ یار نثار کردم.
دعا کنید
ممنون که به وبلاگم سر زدید.من چند وقتی هست که بیمار هستم.
الان بیشتر از ۲ماه بود که به اینترنت دسترسی نداشتم.گرچه اگه وضعیت فیزیکی مناسبی نداشتم که.... بگذریم.
خوشحالم که الان اینجام.خونه ـ پای کامپیوتر..
برام دعا کنید...
دعا کنید همه مریض ها شفا و درمان بشوند من هم جزو اونا.
خدا یار و یاور و حافظتون باشه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب خواب آرزوهایم را دیدم.
بزرگ و کوچک و کودکانه
همه اش در یادم نیست
ولی این را بیاد دارم
که آرزو کردم
ببویم گل سرخ باقچه حیاط مان را ــ بهار سال دیگر.
ـــ بدرود ـــ
دلتنگی
هر روز ... فردا فردا ... فردا...
کو آن اراده پولادین پس پریروز؟؟
من آن روز را چه شد؟کجا رفت؟
چقدر دلم برای خودم تنگ است!
دفتر خاطرات
هر روز حسرت دیروز را میکشیم که کاش چنین و چنان میکردم که نکردم!
اراده را کاش میشد به بهایی خرید از بازار.
بارالهی یک لحظه برمن نظری کن.این سینه مالامال حرف و گلایه است از روزگار و زمان
فکر که می کنم می بینم
چقدر بی اراده و ضعیفم.هر روز:فردا..فردا..و..از فردا !
جوانی ام رو به تباهی-نیستی..چقدر فقر و نداری سخت و سرد است!
من به سزای کدامین گناه در این چهاردیواری حبس گشتم؟
بارالهی فردای مرا چنان کن که به فردایش موکول نکنم!
یار از در برون میرفت که گفت:۱سال می گذشت اگر پارسال آنروز نمی گفتی فردا و از فردا...
ومن اکنون دفتر خاطراتی را ورق میزنم که صفحاتش سفید و بی خط است!!!
ساحل
شب بود
نه..دم غروب بود
چه زیبا - تر و تازه
تجربه یک عشق - پرواز
در انتهای افق
چشمانم نرم و ناز و آرام اشک می فروختند به گونه هایم
شب شد
تنها بودم- وبی امید
ستاره ای آخر آسمان چشمکی بمن زد
و لبخندی
من در دورراهی
هاج و واج
شنیده ام گل ها هرگز خیانت نمی کنند
من نیز گلی بودم
دور زمانی که گذشت
چیدند مرا
ورنه من که اهل خیانت نبودم
سوختم و خاکسترم را سپردم به آبی روان
که سوی دریایی شور میرفت
ساحل چی چست
و من به بن بستی محکوم به نیست شدم
و قصه تمام شد.
آنجل
شدیم.دختر خوب و مودبی هستش.پدرش از از ارتشی های بانفوذه.جشن و مراسم تو یه
باغ بزرگ بود که وسطش یه کاخ مرمری بزرگ بود که متعلق به خودشون بود.البته من قبلا چند بار
اونجا رفته بودم واسه تدریس وبازی تنیس.براش یک دسته گل سرخ یک بطری شراب مارتینی و یک جلد
کتاب گرفتم که خیلی خوشحال و شادش کرد.دیروز بعد مدتها از ته دل خندیدم و رقصیدم و ...
آنجل تک فرزنده. مادرش وقتی آنجل بچه بود به همراه دایی اش توسط شخصی گمنام ترور و کشته
شده بود.من و آنجل خیلی باهم خاطره داریم.باهم رفتیم پاریس و از اونجا لندن و6ماه باهم یه کار
تحقیقاتی رو تموم کردیم.هردومون عضو تیم شنا دانشگاه هستیم و یک بار مشترک مقام اول کشور
شدیم.
آنجل 3سال از من کوچکته.اون بهترین دوست منه و باهم بیش از حد صمیمی هستیم.نکته جالب اینکه
به ادبیات علاقه زیادی داره.شعر مینویسه و به من نشون میده تا اشکالاتش رو بگم.به زبان فارسی
علاقه داره.به همین خاطر در موسسه "ان ای براند" ثبت نام کرده که فارسی یاد بگیره.
شعر زیر ترجمه به فارسی یکی از شعرهاشه:
تو از غریبانه ترین شعرهای دفتر عشق منی
من تورا سالها بود که چشم انتظار بودم
تو قافیه آخر شعر زندگی منی
که در کوله بار واژه هایم گم شده بود
من از بیهودگی به تنگ آمده ام
وتو را چون راهت از جنس عشق است بعنوان ساقی پذیرفتم
کاش ای غریبه دستم را بگیری
که مبادا سقوط کنم در پرتگاه افکار پوچ و بیهوده ام
مرا دریاب که معترفم به عشق تو
تحول
بنشین و تماشا کن
اوج خواهم گرفت
و دور خواهم شد از لحظه های تنهایی
و آنگاه دیگر غرور بی معناست!!
کاش یک شب...
بنظر من همه انسانها خوب اند..همه دوست داشتنیی وهمه سرشتشون پاک و مقدس است.
این عقیده نظر و سلیقه ماست که مثلآ یکی را خوب و پاک و یکی را بد و ناپاک می پنداریم.
بعنوان مثال عملی را که در جایی زشت و قبیح میدانند در جایی دیگر بی ایراد و پاک میشمارند.
فکر کنید ما مسلمانها سگ را نجس میدانیم ولی در کره یا چین گوشت سگ بعنوان لذیذترین غذا استفاده می شود.یا ما گوشت گاو رو با لذت تمام می خوریم ولی همین گاو در هند مورد عبادت قرار می گیرد.
در ایران روابط دختر و پسر گنگ و جزو مسائل حل نشدنیست.این رابطه جرم تلقی میشود و از طرف جامعه حکومت دین و حتی خانواده محکوم و مردود است.ولی همین رابطه در کشورهای دیگر عادی آشکار و تعریف شده است.یادمه هروقت قرار بود عشق و هستی ام به خونه ام بیاد هزار جور استرس داشتیم که مبادا چنین و چنان شود!!تازه آنقدر گوشمان را با حربه دین پر کرده بودند که گاهی فکر میکردم نمازها و عبادت هام همه باطل اند.گاهی هم از دین چنان زده میشدم که حتی به ارکانش فوش میدادم.متاسفانه حضور سیاست دین اسلام را در ایران بی ارزش و بدنام کرده.طوری که اکنون درصد بسیار کمی از مردم و مخصوصا جوانها اسلام را قبول دارند و به دستوراتش عمل میکنند.سر مردم را چنان گول میمالند که... و هرچه می خواهند بنام اسلام به خورد مردم میدهند.در واقع اسلام قربانی افرادی شده که بخاطر حفظ جایگاه و منافع شان حاضرند حتی اصول دین را افزایش یا کاهش دهند.وگرنه دین اسلام کاملترین جامع ترین و مردمی ترین دین الهی است.دینی که به انسان بالاترین ازش و بیشترین آزادی را داده.من بادیدن زندگی مردم منچستر به این نتیجه رسیدم.من بودروم و استانبول و وان را دیدم و عقیده ام محکم شد.و بلاخره من باکو و مسکو را تجربه کردم که ایمانم کامل قوی شد.که آزادی و انسانیت و عشق در دین کامل اسلام است.که در ایران با180درجه تغییر توسط روحانیان سیاستمدار به مردم معرفی میشود.
من اسلام را از نوارها و کتاب های دکتر شریعتی شناختم.براستی که او معلم دین بود.من عشق را زندگی را دین را و "خدا"را از او شناختم و یافتم.درود و سلام بر روح پاک و والایش.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادمه چند هفته از آخرین دیدارمان میگذشت.تا اینکه فرصتی شد و ...
برای دیدنش سراپا نمیشناختم.همیشه سرش شلوغ بود.کار و درس و ..وقرار شد 2ساعت باهم باشیم.از چند روز پیش خانه ام صحنه تآتر بود!همش تمرین میکردم که چه بکنم و چه نکنم.وبرنامه ریزی دقیقی کردم که 2ساعت رویایی باهم داشته باشیم.و....
بلاخره انتظار به پایان رسید.وارد خانه که شد همه برنامه هام بهم ریخت.آخه هر دومون زدیم زیر گریه..لحظه ها تند و سریع سپری شدند.و109دقیقه بعد باز جلو در چشم در چشم هم کلمه خداحافظی را زمزمه کردیم.بیشتر از 90دقیقه دستانش در دستم بود و هر چند ثانیه بوسه ای نثارش میکردم.فکرشو که میکنم می بینم من فراتر از عاشق _ مجنون شده بودم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جولی از دوستان باشگاهیمه.با هم در یک تیم هستم.جالبه که آپارتمانمون هم 2خیابون باهم فاصله داره.ولی اون کالج رو ترم قبل تموم کرده و داره واسه امتحان دانشگاه طب درس میخونه.بمن هی میگه فارسی یادم بده.منم طفره میرم و میگم سخته نمیتونی.ولی راستش واسه من تدریسش مشکله.آخه من چه جوری حالیش کنم که فارسی 3جور اس داره و 2جور ت و ح ه 4جور ز !!! واقعآسخته.هفته قبل تو مسابقات شنای سطح شهر من در استقامت اول شدم جولی در سرعت.البته من در سرعت سوم هم شدم..جولی علاقه زیادی به دونستن گذشته من داره.شعرهامو که براش میخونم و ترجمه مینم گاهی پابپای من گریه میکنه!کمی فضوله ولی مهربون و دوست داشتنی.یک بار که در سنتبرادرز 750دلار باختم بهم 500 دلار قرض داد که گرسنه نمونم و آخر برج بهش برگردونم.کاری که هیچ هموطنی واسه آدم انجام نمیده!!فقط یه ایراد داره که گوشت خوک زیاد دوست داره.من چند بار خوردم ولی با مزاجم جور نشد.
یک بار که براش این شعر رو میخوندم ناخداگاه داستان شعر رو هم تعریف کردم.اون همیشه به من حق میده و میگه خوش بحال کسی که تو دوستش داشتی و داری.ولی صد افسوس که هیشکی قدر منو ندونست...
دلم خیلی تنگه..خیلی تنهام و خیلی ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وسرانجام آن لحظه سر رسید
دستت در دستم و چشمم چشمت بدید
عطر تن تو یاد آن ایامی که گذشت
شیشه غم و اندوه جدایی بشکست
اشک در چشمانمان حلقه زد یکدم
خنده و شادی گرفت جای غم کم کم
تو گفتی که نیامده در وحشت روز وداعی
من ولی مست تو و بی خبر از روز جدایی
پای کوبیدیم و وه چه شیرین بود بوسه
مگر لب غیر سخن کار دگر داشت جز بوسه؟
آه چه بلندا بتو پیوستن
از غیر بریدن و از دنیا گسستن
شادی و مستی خریدن و در به غم بستن
سوی تو شدن و غرق نگاهت گشتن
خنده سبزت دیدن و از خدا تورا جستن
من چه طلب دارم از آخرت بعد از مرگ
که بهشت یعنی با تو شدن به تو پیوستن
ای دوست عطر تنت پیچیده در دل و جانم
کی میشود که شوی همسر و دلبر و یارم
که مرا جز تو خیالی بسرم نیست به یکتا
تا به کی غم امروز کشم و حسرت فردا
کاش یک شب که آسمان پراز ستاره است
برویم جایی که وصال بی بهانه است.
خواب
و من روی پله نشسته بودم و ترا که همچون فرشته ها می خندیدی و نگاهم میکردی نظاره میکردم.
عجیب که میدانستم این یک خواب است.ورویایی شیرین از خاطره ای ماندگار.
کاش یک شب مهمان خواب تو شوم.دست پرمهرت را دردست بگیرم و چشم در چشمت خستگی و تنهایی چند ساله غربت را گریه کنم.
کاش میشد دوست داشتن را سنجید.وتو می فهمیدی چقدر دوست داشتن من بزرگ و سنگین است.
کاش وقت کوچ پرستوها میتوانستم شاخه ای گل رهسپارت کنم.
یاد روزهای باهم بودن بخیر.هر روز دعوا ! وهر شب آشتی !
میگفتی اگه ما زن و شوهر بشیم باهم دیگه قهر نمی کنیم.فقط آشتی.
از دریا میگفتی.از نسیم.از چکاوک ها.از مرغ عشق های عاشق.ومن از ترس میگفتم.از کابوس جدایی.از بی او زیستن.
یارا من زخم خورده کدامین خنجر گناهم؟من تاوان چه گناهی را متحملم؟
من پاکدل بی ریا...یک دل و هزار سودا... بارالهی امید و آرزوهایم چه شد؟
واکنون اینجا در کنار کسانی که نقاب تجدد بر چهره دارند من از چیزی سخن میرانم که آنها در موزه هاشان تماشا میکنند!!
روا باد بر من هرآنچه دیروز کاشتم.و به قولی از ماست که بر ماست...
یا رب
فریاد تنهایی و درد و غمم را با نسیمی نرم و آرام به گوش یارم برسان.
که نماند بی خبر از حال پریشان مجنون بی تاب و قرار کویش.
